خسته ام...
خسته از عقلهای آهنی
حرفهای منطقی...
دستهای سرد و دور
چشم های پر غرور
خسته ام...
خسته از فکرهای منجمد
چهره های بی سرور
در پی دو جرعه عشق
در پی کمی تپش...
در پی دمی جنون
.
یک جنون غیر منطقی
دل من تنگه برا دیوونگی... برای شیدایی... دل من تنگه برات دیوونه!
پ ن ۱: البته توی رشته ی من شیدایی اسم یه اختلال روانیه!
به هر کی سر خوش باشه (شیرین بزنه) میگن مبتلا به شیداییه.
یه کم که این حالت شدت گرفت اسم اختلاله میشه مانیا.
.
پ ن ۲: نه اون دیوونگی... نه اون شیدایی... میدونین که...؟!
دل من تنگه برات دیوونه ابتدای یه ترانه س که یکی دو سال پیش نوشتم...
شما زیاد جدی نگیرین.

نام اثر: شیدایی
خط نگاری از استاد عارف براتی
اگر باید زخمی داشته باشم
که نوازشم کنی
بگو تا تمام دلم را
شرحه شرحه کنم
زخم ها زیبایند
و زیباتر آنکه
تیغ را هم تو فرود آورده باشی
تیغت سحر است
و نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظیفی از قواره ی نور
و تیمارداری ات
کرشمه ای میان زخم و مرهم
عشق و زخم از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش
حسین منزوی

نام طرح: نیاز نوازش
وقتی تو بازمیگردی
کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو
شاید
شرم قدیم دستهایم را مغلوب میکند
وقتی تو بازمیگردی
.
پاییز
با آن هجوم تاریخی
-میدانم-
باغ بزرگم را
از برگ و بار
تهی کرده ست
در معبرت اگر نه
فانوس های شقایق را
روشن میکردم
و مقدم تو را
رنگین کمانی از گل میبستم
وقتی تو باز میگشتی
.
وقتی تو نیستی
گویی شبان قطبی
ساعت را
زنجیر کرده اند
و شب
بوی جنازه های بلاتکلیف
میدهد
و چشم ها
گویی تمام منظره ها را
تا حدٌ خستگی و دلزدگی
از پیش دیده اند
وقتی تو نیستی
.
شادی کلام نامفهومی است
و «دوستت میدارم» رازی است
که در میان حنجره ام دق میکند
وقتی تو نیستی
.
من فکر میکنم تو
آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
گلهای کاغذین گلدان ها
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه ای فنجان ها
حتٌی
از دوری تو رنج میبرند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه ی شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم
می پیچد
ای راز سر به مهر ملاحت!
رمز شگفت اشراق!
ای دوست!
آیا کجاوه ی تو از کدام دروازه
می آید؟
تا من تمام شب را
رو سوی آن نماز بگذارم
کی؟
در کدام لحظه ی نایاب؟
تا من دریچه های چشمم را
به انتظار
باز بگذارم
.
وقتی تو بازمیگردی
کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است
پ ن ۱ : برای هیچکس
پ ن ۲ : چند ساعت بیشتر به سال تحویل نمونده . سال نو مبارک .
یادت می آید...
تماشای آسمان شب را؟
خوشه ی پروین را
دب کوچک و بزرگ
و آن ستاره ی پر نور _ که اسمش را بلد نبودیم_
یادت هست... گفتم امشب شهاب باران است
میگویند هر وقت شهاب دیدی آرزویت را بگو
بیا تمام آرزوهایمان را بگوییم... هر شهاب یک آرزو...
بی قرار شنیدن تک تک آرزوهایت بودم
یادت می آید... چشمان من به آسمان بود... گفتم آن یکی را دیدی؟ یالّا بگو!
نگاهت که کردم به من خیره شده بودی...
گفتی : تو... گفتم نه نه اول تو بگو...
گفتی: آرزویم را گفتم تو
.
.
.
راستی هنوز آرزویت را به یاد داری؟
یه حس خیلی بدی دارم
بدترین حسی که ممکنه یکی موقع نوشتن داشته باشه
شاید بهتر بود نمی نوشتم...
وقتی به تو فکر میکنم
تمام من در هم میشکند
و وقتی به خودم...
نه... به خودم فکر نکردم و گفتم
گفتم و...
میگویم کاش نمیگفتم
به وسعت همان اولین جمله ی مشهور پشیمانم!
پا به راه اتفاق تازه ای ست ، ذهن دردمند و بیقرار من
کهنه میشود، سیاه میشود، باز بی تو روز و روزگار من
کیستی که چاره ام نمیشوی، چاره ی دوباره ام نمیشوی
کیستی و از کجا رسیده ای؟ آمدی و برده ای قرار من؟
نیستی و "زود-دیر" میشوم، لحظه لحظه بی تو پیر میشوم
نیستی و باز تازه میشود درد و داغهای بی شمار من
نذر میکنم ادا نمیشوی... درد میشوم دوا نمیشوی...
کیستی که هیچ وا نمیشوی، قفل بی کلید روزگار من
از آقای ناصر حامدی
و اذا سألک عبادی عنی فإنی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان...
( و چون بندگان من از تو درباره ی من بپرسند، همانا من نزدیکم،
و دعای دعا کننده را اجابت میکنم وقتی مرا بخواند)
سوره ی بقره آیه ی 186
این شعر از آقای سعید ستایشه که خیلی دوسش دارم: (www.saeedsetayesh.blogfa.com)
مادر ای روح اهورایی من
آشنا با تپش پنجره ها
پر کشیده ز حصار تن خاک
یاد تو همهمه ی خاطره ها
راز آواز شقایق
دل طوفانی باد
به سرانگشت نسیم
همه در سینه ی تو
همه تقدیم تو باد
بید مجنون!
هوس پر زدن دل به بلندای نظر!
رود جاری!
بیقراری!
دل تپیدن به سراپرده ی افکار پریش!
مضطرب از نفس فاصله انگیز بشر!
روح حیران و پریشان!
شب دلواپسی!
انگیزه ی وحشت!
تو چه هستی؟!
تو که هستی؟!
ای تهی از خود و از خویشتن و خلوت و آرامش و اندیشه ی یک لحظه،
به خود بودن و با خود شدن و خود شدن ای...
مادر ای روح اهورایی من
دلم برای مامانم تنگ شدهیه هفته ای هست که ندیدمش
با اینکه هر روز صبح اولین کارم اینه که به اون زنگ بزنم ولی باز...
دلم براش تنگ شده
اگه الان پیشم بود میبوسیدمش...
... و چقدر دلم برای آن روزها تنگ میشود
خاطرات پدر آدم را در می آورد
به یاد روزهایی که پر بود از دوست داشتن...
به یاد احساسات بکر روزهای گذشته...
به یاد آرامش _که مدتی ست رفته و تنهایم گذاشته_
به یاد باورهایم
به یاد همه ی خاطراتم
چند لحظه سکوت میکنم